تبليغاتX
پـــــــــیشیـانه

ّ+. هــــــــــولی، به فتح هـــــــا!

 

به دلخوریه این پنجره معتاد، که باز نمیشود.

رفیق، رفیق، تنهای دستهایم را ببین. ناخن های جویده، انگشت های سرد

رگهای ملتهبم آغوش میخواهند، بی منت خمیازه

خلسه ی نامجو هم نشد. این ذهن برزخی بین ناکازاکی تا هیروشیماست که کمان آرش به اینجاها نرسید.

این تضاد، ذاتی ست. از پس این ذره بینی تا نوک بینی دقیق مثل افلاطون.

طوفان میشود لیز میخورد بر خلوت بیابان از خیابان تا سر چهارراه اول.

 

کوچکترین حالت من است، از گیریه دلم تا کنج دیوار جمع میشوم مثل خمیر سوسک کش درست در کنج ترین جای اتاق و آغوشم برای زانوهای کوچکم باز و محکم و عمیق ...

تازه اولشه!!

پلک های داغ و شعوری که بخار میشود از لای مژه ها: خیس ـ سرد ـ شور.

الآن، اینجا رکیــک ترین واژه ها وول میخورند بین سلولهای خاکستریه من تا سلولهای سرخ زبانم.

به این میگن دلتنگیه دخترانه!

به ماهانه و سالانه و روزانه نیست این عادت، که در محیط دایره ی عرف تفاله ای ام محاط میشوم.

 

نفس میکشم و خیال خاکستریه گرفتن دست های سبزت لای توحش زنجیر مشت میشود در گلویم.

ببخش رفیق.

آنقدر نیستم که تو بودی

این دام ادامه دارد در این راهی که بیراهه نیست.

امروز به تو فکر میکنم در سالگرد ویکتور خارا، که شباهت های عجیبی در راهند. مچ های بریده، قتل، تظاهرات، جاودانگی ...

 

خدا هم دل ِ خوشی دارد این روزها...

با دمپایی های صورتی روی عرش مخملینش راه میرود و گیلاس گیلاس آب شنگولی میزند، به سلامتیه شهدا ... صلوات.

بیا بیا سنگ کن کفر من را اگر هستی!

یا کفر شو! در این سنگی که پرت میکنم، چون هستم!

یا پرت شو با این اولوهیتی که تف میکنم ... ف ف ف ف ف ف ف ف ف

 

--------------------------------------------------------------------------------------

 

پ.ن : از تمام بزرگوارانی که حظور شریف مکدر نکردند، تشکر. اثبات شد که در اقلیتید!

+. : کره اسبی که هنوز زین به پشت ندیده.

.

 

!! نوشته شده توسط پــــیشی | 4:33 بعد از ظهر | سه شنبه هفدهم آذر 1388 •

16 آذر

  

    هزار راه برای خفه خون گرفتن هست اما، هیچ راهی نیست که خــــــون خفه شه.

 -----------------------------------------------------------------------------------------

 

 پ.ن۱ : ریخته ها ... فریاد میزنند.

 پ.ن۲ : ننگ ِمن ننگِ من، ر.ه.ب.ر  الدنگِ من.

 پ.ن۳ : دستت را به من بده رفیق.

.

.

 بیا یبا که مرا با تو ماجرایی هست ...

.

 

!! نوشته شده توسط پــــیشی | 0:58 قبل از ظهر | شنبه چهاردهم آذر 1388 •

حلاج ٍ من، ببین که رشته ها پنبه میشوند، به سرعت تک تیرها ...

 

پیرمردی میشناسم که مادران را فاحشه میخواند

از آن رو که کودکانی لخت میزایند.

ضحاک نیست، اما بوسیده خیابانهای وحشی را که خون میمکند.

 

باری‌٬ کلید نمی شوم

به کوتوله های آبی و لوله های آب

به شیاف پتایسم و پزشک کهریزک و خدایی که میگریزد

تا صدایش نکنند.

 

 هر بار که دقت میکنم، یک جای قضیه میلنگد

                                   این من، مگر خدا نیست؟

                                   من که شوخ باشم، خدا شوخیست؟

                                    اگر شاخ شوم، شاخه ست؟

                                     آخ که باشم، دردش میگیرد؟

مراعات و نظیر دارند این روزها

                          آروغ و آیه

                          محاسن و نیروانا

                          و شاطر با پلنگ!

 

 

--------------------------------------------------------

پ.ن۱ :

پ.ن۲ : نان سنگک شد ۱۰۰۰ تومان، همه ی صبحانه ها اعیانی شد!

پ.ن۳ : پی نوشت اول را، تو پیشنهاد کن ...

.

 

!! نوشته شده توسط پــــیشی | 11:0 قبل از ظهر | سه شنبه دهم آذر 1388 •

تـــــواتر

 

سیب کرم زده ی ناموزونی

که بسته ی بی رحم مداد رنگی، شمایلش را

ـ چون جزامیان ِ دور افتاده ترین جزیره ی تبعیدی ـ تحــــــــــــریم میکند،

فردا، سر بار ِ گِــل و لای پای درخت است.

و فردا ها، هوموسی زخم دیده ست

میخزد لای رگ های ساکت درخت

و خیلی خیلی فرداهای بعد، شاخه های خشک درخت،

چوبه های داری می شوند

قد بلند و ترکه ایی

سر به آسمان

و دسته دسته دست های نقاش از فرازشان به خاک می افتند

فردا، سر بار ِ خاک گورستانند

و فرداها، اسکلت هایی زخم دیده اند

سامبـا می رقصند، بر عریانیه تابوت

و خیلی خیلی فرداهای بعد، به خواب ِ من می آیند و شما.

یک چشمک بزنیم به خدای مهربانی که

کـــرم را آفرید.

!! نوشته شده توسط پــــیشی | 10:48 بعد از ظهر | شنبه سی ام آبان 1388 •

داریـــــــــــــــه

 

... سه تا بودن

اولی شاهزاده شو ماچ کرد و غورباقه شد و رفت تو مرداب و یه عمری خوب و خوش زندگی کردن و تیتر پایان.

 

دومی کم داشت. نمیدونست چی کم داره. رفت پیدا کنه.

با همون لباس خونه ش زد بیرون، پیداش کردن گرفتن بردن پدرشو درآوردن برگشت خونه آدم شد.

لباسشو عوض کردو زد بیرون. نشناختنش. خوشحال شد خندید چاله ها رو ندید. افتاد تو اولیش، مرد.

 

سومی زد بیرون. لباس تنش نبود. شب بود. ندیدنش.

لخت و عور راه افتاد، نه زن بود نه مَرد.

لباش قلوه ایی بود، بازوهاش کُلُفت. هیکلش درشت، تـــنش گرم  ِ گرم. چشماش خمار بود، موهاش ابریشمی. مژه داشت به چه پرپشتی، ابرو داشت کمون، قد داشت بلند.

سه روز و سه شب راه رفت رسید به دختر شاه پریون، دختره عاشقش شد، این نشد.

سه روز دیگه راه رفت رسید به شاهزاده ی سیندرلا، شاهزاده عاشقش شد، این نشد.

هی رفت هی رفت.

نه خدا میخواست نه خرما.

میدید، نمیگفت. دهن نداشت. هی دید هی دید.   پُر  ِ پُر شد. چشاش جا نداشت.

هر قدمی که ور میداشت بزرگتر میشد، سنگین تر میشد. هی می رفت هی خسته میشد.

مثل چس فیل شده بود هی میچرخوندنش داغش میکردن نمک میزدن.

یهو هلش دادن زیر دندون، هی فشارش دادن، تقلا نکرد، ترکید.

 

سه تا شد.

اولی شاهزاده شو ماچ کرد و غورباقه شد و رفت تو مرداب و یه عمری خوب و خوش زندگی کردن و تیتر پایان.

 

دومی کم داشت. نمیدونست چی کم داره. رفت پیدا کنه.

با همون لباس خونه ش زد بیرون، پیداش کردن گرفتن بردن پدرشو درآوردن برگشت خونه آدم شد.

لباسشو عوض کردو زد بیرون. نشناختنش. خوشحال شد خندید چاله ها رو ندید. افتاد تو اولیش، مرد.

 

سومی زد بیرون. لباس تنش نبود. شب بود. ندیدنش.

لخت و عور راه افتاد، نه زن بود نه مَرد...

!! نوشته شده توسط پــــیشی | 7:55 بعد از ظهر | یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 •

RSS